مدح و شهادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
از جـهـلِ مــادرزادیِ أعــرابِ نـا آگـاه یک عمر هر لحظه کشید از عمق جانش آه مکـرِ ابـوسـفـیـانِ لاکردار پـیرش کرد مکری که ریشه داشت در مال و مقام و جاه از کـیـنـهٔ سـنـگـیِ بـابـاهایِ دخـتـردار تا گورهای تنگ و سرد و ساکت و جانکاه از روزگارِ شب شده آزرده خـاطر شد با دیـدنِ لات و هبل در زیـرِ نـورِ مـاه توحید را آورد و بتها را به خاک انداخت آمد به هـمراهِ خـدایِ عـاشق و دلخـواه خیلی محبت داشت بر امت! ولیکن شد جـبرانِ مهربـانیاش حرفِ بد و بـیراه بـردنـد تا بـیـراهـه جـریـانِ خـلافت را خون به جگر کردند او را فرقهٔ گمراه میخواست وقتِ جانسپردن، یک قلمکاغذ میخواست بنویسد علی، حیدر، ولیالله آن خائن غاصب ز بغض و کینهاش گفتا امروز هـذیان باز میگـوید رسـولُ الله طی شد میانِ بغض حتی احتضارش هم شد چشمهـایش بسته با دلواپـسی ناگاه! |